راز زندگي
راز زندگي
سخنان انسانهاي موفق در زندگي
نوشته شده در تاريخ ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (1)

Dost Yarası   

Çok yaralar gördüm çok parelendim 
Eyvah dost yarası bitirdi beni 
Çok sitemler gördüm çok karalandım 
İlle dost yarası bitirdi beni 
Eyvah dost yarası bitirdi beni 

Yıktılar bendimi kesildi suyum 
Kurudu pınarım akmıyor çayım 
Cahiller elinden çok oldu zayım 
İlle dost yarası bitirdi beni 
Eyvah dost yarası bitirdi beni 

Çekmiyor yükümü yorgun dizlerim 
Yar gelmezse açık gider gözlerim 
Küsmüş konuşmuyor artık dillerim 
İlle dost yarası bitirdi beni 
Eyvah dost yarası bitirdi beni 
.
 

.
 
 
 




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (0)
اي مانده در قنوت شهادت امام عشقhttp://yeki1dooneh.files.wordpress.com/2009/12/emam-khomeyni.jpg
اي از تبار زخم عبادت امام عشق
مي كرد در نماز غزل هاي آبيت؛
تصوير اشك از تو روايت ، امام عشق
دل مي زنندبا تو به درياي نافله
نيلوفران وحي ولايت،امام عشق
تا پركشان لاله ي روييده در نسيم
كرده ست باور تو قيامت امام عشق
خورشيد جان سپرد در آغوش چشم هات
وقتي شدي شهيد شهادت امام عشق
مي خوانمت به لهجه ي عريان آفتاب
مي جويمت به شيوه ي عادت امام عشق
تادردلت روايت مهتاب جاري است
داريم التماس دعايت ، امام عشق



منبع : كتاب امواج ارغواني برگزيده ي آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (1)

تنها نجات يافته كشتي، اكنون به ساحل اين جزيره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به اميد كشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست.
سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بياسايد.
اما هنگامي كه در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود.
بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:
« خدايــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.
نجات دهندگان مي گفتند:
خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم

داستان پيرمرد – بسيار زيبا

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود .تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و
سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد

 

ويلون نوازي در مترو

در يك سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون كرد.
اين مرد در عرض ?? دقيقه، شش قطعه ازبهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر كارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقيقه گذشته بود كه مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهايش كاست و چند ثانيه اي توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
يك دقيقه بعد، ويلونزن اولين انعام خود را دريافت كرد. خانمي بي آنكه توقف كند يك اسكناس يك دلاري به درون كاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقيقه بعد، مردي در حاليكه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت سر تكيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
كسي كه بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، كودك سه ساله اي بود كه مادرش با عجله و كشان كشان به همراه مي برد. كودك يك لحظه ايستاد و به تماشاي ويلونزن پرداخت، مادر محكم تر كشيد وكودك در حاليكه همچنان نگاهش به ويلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين كودك ديگرنيز به همان ترتيب تكرار شد، و والدينشان بلا استثنا براي بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ?? دقيقه اي كه ويلون زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندكي توقف كردند. بيست نفر انعام دادند، بي آنكه مكثي كرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون زن شد. وقتيكه
ويلون زن از نواختن دست كشيد و سكوت بر همه جا حاكم شد، نه كسي متوجه شد. نه كسي تشويق كرد، ونه كسي او را شناخت.
هيچكس نميدانست كه اين ويلون زن همان”جاشوا بل” يكي از بهترين موسيقي دانان جهان است، و نوازنده ي يكي از پيچيده ترين قطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، ميباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يكي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه اي اجرا كرده بود كه تمام بليط هايش پيش فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يكصد دلار بود.

اين يك داستان حقيقي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن پست ترتيب داده شده بود، وبخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت هاي مردم بود.

نتيجه: آيا ما در شرايط معمولي وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرك زيبايي هستيم؟ لحظه اي براي قدرداني از آن توقف ميكنيم؟ آيا نبوغ وشگرد ها را در يك شرايط غير منتظره ميتوانيم شناسايي كنيم؟

يكي از نتايج ممكن اين آزمايش ميتواند اين باشد،
اگر ما لحظه اي فارغ نيستيم كه توقف كنيم و به يكي از بهترين موسيقي دانان جهان كه در حال نواختن يكي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است، گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟

 

پسرك و خدمتكار

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ۵٠ سنت

پسرك

پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت:

براى من يك بستنى بياوريد.
خدمتكار يك بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود

!

 

داستان عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

 

 

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۸ فروردين ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (1)

Allah, Allah, Allah, Allah,
Atar kalbim, Allah, Allah.


Allah, Allah, Allah, Allah,
Açar sinem, Allah, Allah.


Allah, Allah, Allah, Allah,
Bakar gözüm, Allah, Allah.


Allah, Allah, Allah, Allah,
Sever gönül, Allah, Allah.


Allah, Allah, Allah, Allah,
Duyar canım, Allah, Allah,


Allah, Allah, Allah, Allah,
Söyler dilim, Allah, Allah.


Allah, Allah, Allah, Allah,
Yanar özüm, Allah, Allah.


Allah, Allah, Allah, Allah,
Arar gönül, Allah, Allah.



Allah, Allah, Allah, Allah,
Der di, Cemal Allah, Allah.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۰ فروردين ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (0)

Sen: Sevgisin yüreğimde taşıdığım
Sen: Gül goncasısın her gün kokladığım
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/07/image/03.jpg
Sen: Yüreğimde yanıveren ateşsin
Sen: Yüzüne bakmaya doyamadığım

Ben: Bütün sevgimi sana vereceğim
Ben: Yollarına gülleri sereceğim
Ben: Yüzünü bir gün bile göremezsem
Ben: Senin için mecnuna döneceğim

Sen: Karlı dağlarımda açmış çiçeksin
Sen: Çiçekli kırlarda ki kelebeksin
Sen: Hiçbir zaman yakalayamadığım
Sen: Eşi bulunmaz kanatsız meleksin

Ben: Olsam senin için bir bal arısı
Ben: Koynuna girsem bir gece yarısı
Ben: Konuversem kalbinin üzerine
Ben: Olsam yüreğinin diğer yarısı.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۰ فروردين ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (1)

 

 

فكر مي كنيد اولين عشقم را هنوز به ياد دارم؟ معلومه كه دارم، انگار همين ديروز بود اما ۲۳ سال از آن روز مي گذره..!


 اولين عشق من؟......يادش كه مي افتم هميشه چشمام پر از اشك ميشه...!

هيچ روزي نيست كه به او فكر نكنم و نگران نباشم كه آيا حالش خوب است و يا مشكلي نداشته باشد.
فكر مي كنيد اولين عشقم را هنوز به ياد دارم؟ معلومه كه دارم، انگار همين ديروز بود اما ۲۳ سال از آن روز مي گذره..!


آيا شما اولين عشقتان را به ياد مي آوريد؟ البته سوال احمقانه اي است! مطمئناً همه ما هنوز با شور و هيجان و البته كمي هم با ناراحتي، به يادمان مانده است. چه او هنوز در كنارتان باشد و چه فقط خاطره اي باشد كه يادآوري آن ناراحتتان مي كند، اما اولين عشق ها هميشه مثل گنجينه اي گرانبها در دل افراد باقي مي ماند. اينجا حرفهاي شما را درمورد مردي كه براي اولين بار قلب و احساس شما را متحول كرد، گرد آورده ايم.


● هنوز هم يادش داغم را تازه مي كند!
حتي با گذشت سالها، فكر كردن درمورد عشق اولمان لرزشي در قلبمان ايجاد مي كند.
چه چيز باعث مي شود كه حتي با گذشت پنج، ده يا حتي بيست سال، اولين عشق ها هميشه فكرمان را به خود مشغول كند؟ دليلش هرچه باشد و آن فرد هر كس كه بوده باشد، عشق اول هميشه جزئي از وجود ما مي شود. نمي توانيم آن را فراموش كنيم و تصور نمي كنم كسي واقعاً بخواهد فراموش كند.


شيرين مي گويد: بله، به ياد مي آورم...انگار همين ديروز بود. سالهاي سال گذشته است، اما هنوز به خاطر دارم او چه شكلي بود و چقدر دوستش داشتم. حدود هشت سال با هم اختلاف سني داشتيم من ۲۰ ساله بودم و او ۲۸ سال داشت هميشه مي ترسيد مبادا والدينم با اين مسئله مخالفت كنند. اين روزها وقتي كمي ناراحت و غمگين مي شوم، ياد و خاطره ي او به سراغم مي آيد. خيلي جالب است، همين روزها ۴۲ ساله مي شوم.


ليدا اينگونه به خاطر مي آورد: در همه ي كارهايمان احساساتي بوديم و با شور و هيجان رفتار مي كرديم در دوست داشتن هايمان، دعواهايمان، حتي زماني كه ميخواستيم همديگر را اذيت بكينم هم با شور و احساس عمل مي كرديم. با اينكه شوهرم را بسيار دوست دارم و كاملاً خوشبخت هستم، هنوز هم خيلي وقتها به او فكر مي كنم. چند هفته پيش او را ديدم، همراه همسر و بچه اش بود. نگاهش كردم، او هم نگاهم كرد، و همه چيز در يك لحظه بسيار زيبا بود. خيلي وقت بود كه نديده بودمش. خوشحالم كه او نيز خوشبخت شده است.


الناز در مورد رابطه دوران دانشگاهش اينطور مي گويد: ما به هيچ وجه براي هم ساخته نشده بوديم. خانواده و دوستانم نمي توانستند او را تحمل كنند. هميشه با هم دعوا داشتيم و بيشمار به هم زده و دوباره آشتي كرده بوديم. ولي مجذوب هم بوديم. پس از آخرين دعوا كه ديگر تصميم گرفتيم براي هميشه از هم جدا شويم، احساس مي كردم قلبم را پاره پاره كرده اند. هنوز نوارها و نامه هاي عاشقانه اش را پشت گنجه ي اتاقم پنهان مي كنم. ۱۰ سال از آن ماجرا مي گذرد.


فرنوش عشق راستين خود را وقتي هجده سال بيشتر نداشت ملاقات كرد. اما پنج سال طول كشيد تا رابطه اش را با او آغاز كرد. او در اين باره مي گويد: در يك مهماني با هم آشنا شديم و با هم صحبت كرديم. دو سال دوران دانشگاه را با هم بوديم. او در شيراز زندگي مي كرد و همين راه دراز باعث برهم خوردن روابطمان شد. هنوز هم در شيراز زندگي مي كند و ازدواج كرده است. اما من هنوز مجردم و در تهران زندگي مي كنم. با اينكه رفته است اما هميشه اولين عشق من باقي مي ماند.

 


● وقتي دوباره او را مي بينيم...
ممكن است هر از چندگاهي اولين عشقمان را جايي ببينيم. ديدارهايمان ممكن است كوتاه يا طولاني باشد، اما ديدارهايي تلخ و شيرين است. آيا كسي پيدا مي شود كه تا به حال به ديدار دوباره ي اولين عشقش فكر نكرده باشد؟


سارا با اينكه قرار مدار ازدواج با اولين عشقش را هم گذاشته بود، ولي با مرد ديگري ازدواج كرد. ۲۰ سال پس از آخرين ملاقاتشان ، او را در مجلس ترحيم مادرش ديد. اما حتي با گذشت اين همه سال، شعله ي عشق مثل همان روزهاي نوجواني در قلبش زبانه كشيد : درمورد عشقي كه به هم داشتيم صحبت كرديم. مي گفت كه چقدر دلش شكسته بود وقتي تركش كردم و با كس ديگري ازدواج كردم...خيلي وقت ها به او و پاكي عشقمان فكر مي كنم. هيچوقت فراتر از يك رابطه سالم با همديگر نرفتيم، اما هيچگاه اولين عشقم را فراموش نميكنم.


رويا نيز به تازگي اولين عشقش را ملاقات كرده است: بعد از ۲۹ سال دوباره اورا ديدم من و او هر دو هنوز تشكيل زندگي نداده بوديم. وقتي براي اولين بار همديگر را در دانشگاه ديديم ۱۹ سال داشتيم. عشقي واقعي بود...اگر چنين چيزي در آن سن وجود داشته باشد. و حالا پس از گذشت اينهمه سال باز عاشق هم شده ايم. اما اينبار عشقمان كاملاً با قبل متفاوت است. گذشته اي با هم داشته ايم و حال را باهم مي گذرانيم. اميدوارم در آينده نيز كنار هم باشيم.

تجديد ديدار سحر در اينترنت اتفاق افتاده است:

در ماه خرداد بود كه آنلاين شده بودم. البته زياد به كامپيوتر وارد نيستم. داشتم يكسري كارهاي تحقيقاتي انجام مي دادم كه كسي بهم پيغام داد. بله خودش بود. شوهرم داشت از جلوي در رد مي شد و پسرم وارد اتاق شد. بايد توضيح مي دادم كه او كيست. درمورد همه چيز به همسرم توضيح دادم و  اما به صلاح زندگيم است كه رابطه اي با او نداشته باشم چون همسر و فرزند خوبي دارم و او جريي از گذشته ام است و من صلاح نميبينم كه حال را فداي گذشته كنم.

 

● او اولين و تنها عشق من بوده است !
بعضي از ما آنقدر خوش شانس بوده ايم كه همان دفعه ي اول آنكه مي خواستيم را به دست آورده ام. و وقتي براي اولين بار ملاقاتش كرديم، ديگر نگذاشتيم از دستمان برود!

سيمين مي گويد: اولين عشقم تنها كسي بود كه باعث شد قلبم تندتر بزند و از خود بيخود شوم. اما چيزي كه باعث شد عاشقش شوم قلب طلايي بود كه در سينه پنهان كرده بود. او تنها كسي بود كه توانست قلبم را تصرف كند. هشت سال است كه با هم هستيم و شش سال است كه ازدواج كرده ايم. صاحب پسري دوست داشتني شده ايم. اينطور بود كه اولين عشق من به تنها عشق زندگيم تبديل شد.


منير اعتراف مي كند كه: من فقط يك عشق واقعي داشته ام و با او ازدواج كردم. سالهاي آخر دبيرستان بود كه با هم آشنا شديم و شش سال بعد ازدواج كرديم. از همان ابتدا مي دانستم كه او همان است كه من مي خواهم. ما واقعاً براي هم ساخته شده اي.


عسل مي گويد: داستان اولين عشق من كمي عجيب است. باور كنيد.
بعد از چندين ماه دوستي اينترنتي، عسل و دوست اينترنتيش پارسال همديگر را ملاقات كردند. بعد از ملاقات، كوچكترين ترديدها براي برقراري ارتباط هم از بين رفت. هنوز هم عاشق هم هستيم و براي ازدواج نقشه مي كشيم.


● عاقل تر و پخته ترم كرد !
گاهي اوقات اولين عشق چيزهايي به ما مي آموزد البته اين درس ها معمولاً آن چيزي نيست كه دوست داشتيم ياد بگيريم.


ندا مي گويد:او به من احساس شگفت انگيزي مي داد. ۱۳ ماهي كه با هم گذرانديم، شادترين روزهاي زندگي من بودند تا اينكه از من جدا شد. اصلاً نمي دانستم كه به من خيانت مي كند. خيلي ترسيده بودم و او هيچ كمكي به من نمي كرد. در آخر همه چيز را براي مادرم تعريف كردم و اين بهترين و عاقلانه ترين تصميمي بود كه در كل زندگي گرفته ام.

 

نتيجه گيري:

مطمئنا هر فردي كه تجربه اي در اين زمينه داشته به اين مساله فكر ميكند كه اين تجربه چه تاثيري در زندگي آينده او خواهد داشت . عشق و شكست عشقي باعث پخته تر شدن انسان ميشود و ميتواند باعث رشد و تعالي انسان شود اما هميشه به وصل منجر نميشود بنابراين بايد عد از گذراندن دوره نقاهت آن به سوي زندگي واقعي بازگشت و با آن به گونه اي رفتار شود كه يك گذشته خوب و يك نقطه روشن در زندگي مان وجود داشته و مسير زندگي و تفكر و برخورد ما را تغيير داده .

 

به تمام زوجهايي كه در گذشته چنين روابطي داشته اند يا به تمام مجردهايي كه به خاطر شكست عشقي تنها مانده اند تو صيه ميكنيم كه گذشته را فداي حال و زندگي فعلي نكنيد و با نگاهي روشن به آينده پيش رويد


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط سجاد | نظرات (0)

 

انسان جائزالخطاست و موفق ها هم اشتباه مي كنند.1

حقيقت پيروزي و شكست را پيران با تجربه و كودكان درك مي كنند. 2

درون و كنار هر شكستي پيروزي وجود دارد3.

چون شكست بي معني است اگر در بينهايت باز هم ضرب شود بي معني است. 4

قدرت بي منتها براي موفقيت در هر موجودي به وديعه گذاشته شده است. 5

برچسب خوب و بد به كارهاي زندگي زدن منطقي نيست و آرامش در رسيدن به موفقيت الزامي است. 6

برچسب زدن به انسان ها منطقي نيست. 7

اشتباهات و ناگواري ها مي تواند مرا به خدا نزديك تر كند. 8

كاميابي و آرامش واقعي در درونم متجلي است. 9

در ملكوت الهي شكست وجود ندارد. 10

ادامه مطلب...
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ]

درباره وبلاگ

راز و سخن انسانهاي موفق در زندگي

کل مطالب
آرشیو مطالب
RSS
موضوعات
آخرین مطالب
آرشيو
پيوند ها
لينكي ثبت نشده است
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

آمار سایت